مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
438
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
يكبار و دوبار نزد او آيم . هركس كه با او مخالفت كند يا اينكه فرمان او را نبرد و يا او را بدست و زبان بيازارد ، به آن كس آن كنم كه با برادران عبد اللّه كردم و او را سگ گردانم . و با من گفت : چون ببصره رسى ، مال خود را ببين . اگر چيزى از مال تو ناقص شده باشد ، مرا بياگاهان كه من آن را در هرجا كه باشد ، از بهر تو بياورم . و اگر كسى مال تو را دزديده باشد ، او را نيز بجادوى ، سگ كنم . و لكن تو پيش از آنكه مال خويش را در مخزن بگذارى ، به گردن هريك از اين دو سگ ، زنجيرى بنه و اينها را بپايهء سريرى ببند و هرنيمه شب نزد اينها شو و هريكى را چندان با تازيانه بزن كه بيهوش شوند . اگر شبى بگذرد و تو آنان را نزنى ، من پيش تو آمده ، تازيانه بر تو و تازيانهء بر آنها زنم ، چندانكه بى خود شويد . من گفتم : به چشم . هرچه تو گوئى ، چنان كنم . پس من رسن در گردن آنها افكنده ، بر چوب كشتى فروبستم . و دخترك از پى كار خود رفت . ما روز ديگر داخل بصره شديم . بازرگانان باستقبال من برآمده ، مرا سلام دادند و كسى از برادران من نپرسيد . بسگان نظاره همىكردند و با من گفتند : اى فلان ، اين سگان از بهر چه آوردهاى و آنها را چه خواهى كرد ؟ من بايشان ميگفتم كه : اين سگان را در اين سفر تربيت كرده ، با خود آوردهام . مردم بر آنها مىخنديدند و نميدانستند كه آنها برادران منند . پس آنها را در سردابه گذاشته ، خود بجمع آوردن بارها مشغول شدم . بازرگانان نيز در نزد من بودند . آن شب من بغفلت آنها را نزدم تا اينكه مرا خواب درربود . ناگاه ديدم كه سعيده ، دختر ملك احمر نزد من آمده ، گفت : نگفتمت كه زنجير در گردن اينها بنه و اينها را بتازيانه بزن ؟ آنگاه مرا گرفته ، از خوابگاه بيرون برد و تازيانه بدر آورده ، مرا همىزد تا بى خود شدم . پس از آن بمكانى كه برادران من در آنجا بودند ، برفت و ايشان را چنان بزد كه از هلاكشان چيزى نماند . و با من گفت : هرشب اينها را بدينسان بزن . اگر يك شب آزردن اينها ترك كنى ، من ترا چنان كه امشب آزردم ، بيازارم . گفتم : اى خاتون ، فردا زنجير در گردن اينها نهم و هيچ شب ، زدن اينها ترك نكنم .